شاید روزی "درد" هم قیمت پیدا کرد و ثروتمند شدم...
بغضم گرفته...وقتشه ببارم

چ بی هوا هوای گریه دارم

باز کاغذام با تو خط خطی شد...

خدا این حس و حالو دوس ندارم

 

باز دور پنجره قفس کشیدم

دوباره عطرتو نفس کشیدم

قلم تو دست من پر از سکوته

دوباره از ترانه دس کشیدم

 

باز خاطرات تو همین حوالیه...حالم عجیبه و یه چند سالیه...جای تو خالیه...

جز تو تموم شهر میدونن حالمو...مثل کبوترم...ک سنگ ادما...شکسته بالمو...

 

این قلب بیقرارو از تو دارم

این حس انتظارو از ت دارم

اسمت هنووووز دور گردنم هست

من این طناب دارو از تو دارم

 

اسمت نوشته رو غبار شیشه

دلی ک بی تو باشه دل نمیشه

من موندمو یه سایه توی خونه

میترسم اونم حتی رفتنی شه...

 

بغض- مرتضی پاشایی

+ نوشته شده در  یکشنبه 1393/08/25ساعت 1:57  توسط علی آهنی  | 

من از زیبایی چشمانت از زیبایی ماه مث رویت

 

من از آن آبشار ناز گیسویت قد و بالا ی آهویت

 

از آن برق نگاه تو که آتش می زند خرمنگه قلب پر آشوبم

 

از آن رنگین کمان ناز ابرویت

 

نمی خواهم سخن گفتن دمی هرگز

 

نمی خواهم سرودن شعر ها هرگز

 

تو میدانی که من دیوانه ام ، دیوانه ی شهرم

 

به جز تو با تمام شهرمان قهرم

 

منم دیوانه ی ذاتت

 

منم دیوانه ی آن باطن پاکت

 

اگر شعری بخواهم گفت ، بی شک از دلت

 

از قلب همچون بی کران دریایت از روح سبک بالت

 

اگر عمری بماند باز...

 

کلامی شعر بردارم

 

اگر چه خوب می دانم...

 

که زیبایی تو هرگز نمی گنجد میان شعر های من ولی

 

هرگز نمی خواهم که از وصف تو ای آرام جانم

 

دست بردارم...

 

 

                                                    علی آهنی           

+ نوشته شده در  شنبه 1393/05/04ساعت 4:30  توسط علی آهنی  | 

سلام


امروز یه پست متفاوت میذارم

دوس دارم نظرتونو بدونم


اسم مستعارم تو خوانندگی ایلیا ست...

وقتی نیستی - ایلیا

ببخشید لینک دانلود مستقیم نیست.

 

 

 

لینک اصلاح شد!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/03/20ساعت 20:11  توسط علی آهنی  | 

تو را هرگز نمی بخشم

توای که تار و پودم را

ز هم بگسستی و رفتی ...

و حتی لحظه ای کوتاه محض این دل جان خسته ی بی کس

نگاهی پشت سر ننداختی ... رفتی ...

 

علی آهنی

+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/02/23ساعت 18:35  توسط علی آهنی  | 

dreams rain... 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/02/04ساعت 17:5  توسط علی آهنی  | 

سلام

حداقل همین روزی ۴-۵ بازدید

منو جذب می کنه به اینجا...به نوشتن تو این وب ...

خلاصه ی یه حرف تازه ی تکراری... سال نو همتون مبارک...

امید وارم سالی سرشار داشته باشید...سرشار از اون چیزی که دلتون می خواد...

 

راستش اومدم قول یه کارمو به عنوان عیدی بهتون بدم...

اسمش هست : " افسوس...عاقل شده بود"

 

پ ن : دوستون دارم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1392/12/29ساعت 18:7  توسط علی آهنی  | 

فرشته ی زمین و کهکشان من

ستاره منور تمام آسمان من

بخند و چشم خویش را

بدوز بر نگاه من

نگاه تو برای من امید بخش زندگی ست

دوباره دیدنت برای این تن شکسته زیر خاطرات

بهانه ی نفس کشیدن و دوباره زندگی ست

فقط تو ای که بودنت

بهانه ی تپیدن دل ترانه می شود

سکوت مهربان تو

مسبب تب ترانه می شود...

دلم پر از هوای تو

خیال دل پریش من

پر است از خیال تو...

دوباره غرق می شوم

میان خاطراتمان

فرشته بی تو مانده ام

درون برزخی میان این زمین و آسمان

دوباره خیس میشود

تمام صورتم ز تب

تبی که از حرارتش

زبانه میکشد تنم تمام شب ...

تبم به صد نمی رسد

به چارصد نمی رسد

تو خیس کن لبت بگو

دلم به تو نمی رسد...

ببین چگونه دوزمش

زمین و آسمان به هم

به شعله های آه خود

که شعله های دوزخی

به پای آن نمی رسد...

آه...

ببین ترانه های من بدون لمس بودنت

چه بی "فروغ" می شود ...

" نگاه کن ...

تمام آسمان من پر ازشهاب می شود ... "

+ نوشته شده در  سه شنبه 1392/12/06ساعت 22:49  توسط علی آهنی  | 

و آدم ها چه زود فراموش می شوند...

از وقتی دور و برم را شناختم در گوشم خواندند :

دو چیز را همیشه فراموش کن ؛ خوبی ای که به دیگران می کنی و بدی ای که از دیگران میبینی...

و دو چیز را همیشه به یاد داشته باش ؛ بدی ای که به دیگران کردی و خوبی که از دیگران دیدی ...

هه... حال می بینم دور و برم را ...

آدم ها چقدر خوش حافظه اند ...برای اندک خوبی ای که به دیگران می کنند

(البته حوالی من...بدی نکردن ، خوبی کردن معنا می شود) و چقدر فراموش کار اند ... لطف دیگران را...حتی پروردگارشان...

خوبی و بدی که نسبی است...

آدم ها حتی گاهی خود را هم از یاد می برند...این که آدم باشند ... این که سنگ نباشند ...

و آدم ها چه زود فراموش می کنند...

شاید به همین دلیل است که ...

آدم ها اینقدر زود، فراموش می شوند...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1392/09/21ساعت 16:21  توسط علی آهنی  | 

می نویسم ... به هوای تو ، باران...!

دلم برای آمدنت بی وقفه لک می زند ، اما ... نیا باران ...

روحم نوای دلنشین تو را تشنه می شود ، ولی ... نیا باران...

جسمم نوازش آرامبخش تو را می خواهد ، اما ... نیا باران ...

نیا باران ... زمین جای قشنگی نیست...

تو خود می دانی ...

حال که دفترم را باز سیاه می کنم با این نوشته ها... تو آرام به پنجره می زنی...

آه ...آسمان هوای دلم کرده...گرفته است ...

آی باران...باران خوب من...صدای سرشار از احساس تو را دوست دارم...

به من دیوانه...رعد و برق تو نیز آرامش می دهد...

نبار... تنگ تر می شود دلم ...

تو پشت پنجره می باری و اما ...

اینجا ... بالش من خیس است ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1392/09/06ساعت 4:24  توسط علی آهنی  | 

انتظار در باورم سوت قطاری ست که گوش پلیدی را کر می کند...

آهای ... تو ای که حاضری و غایب از دیده ها...

ببین ... اطراف مرا ببین ... پلیدی امان نفس کشیدن نمی دهد ...

ببین ... چند رنگی زمینیان ؛ روی رنگین کمان آسمانی را سفید کرده است...

ببین حال و روزم را ... دوست ، دشمن است و دشمن هم که جای خود دارد...

این ها را بیخیال...

گوش کن تیک تاک ساعت را... این ثانیه های بی رحم، تیک و تاک، ذرات عمرم را خنجر می زنند...

گوش کن...بشنو صدای بال بال زدن روحم را ...

روحی زخمی در بند این تن ... تنی خسته در بند این زمین ... و زمین ... اسیر خاک...
دستانم خالی و روحم در بند خاک است مخاطب خاص من ...مخاطب مهربان تنهایی من ...

منم و ریل انتظار...

با این همه فقط محتاجم به نظری ... آرزویم دیدار توست...

اللهم عجل لولیک الفرج...

                                                                اشکِ باران

+ نوشته شده در  جمعه 1392/07/12ساعت 20:40  توسط علی آهنی  |