X
تبلیغات
اشکِ باران

اشکِ باران

شاید روزی "درد" هم قیمت پیدا کرد و ثروتمند شدم...

عیدی
سلام

حداقل همین روزی ۴-۵ بازدید

منو جذب می کنه به اینجا...به نوشتن تو این وب ...

خلاصه ی یه حرف تازه ی تکراری... سال نو همتون مبارک...

امید وارم سالی سرشار داشته باشید...سرشار از اون چیزی که دلتون می خواد...

 

راستش اومدم قول یه کارمو به عنوان عیدی بهتون بدم...

اسمش هست : " افسوس...عاقل شده بود"

 

پ ن : دوستون دارم...

[ پنجشنبه 1392/12/29 ] [ 18:7 ] [ علی آهنی ] [ ]


فرشته...

فرشته ی زمین و کهکشان من

ستاره منور تمام آسمان من

بخند و چشم خویش را

بدوز بر نگاه من

نگاه تو برای من امید بخش زندگی ست

دوباره دیدنت برای این تن شکسته زیر خاطرات

بهانه ی نفس کشیدن و دوباره زندگی ست

فقط تو ای که بودنت

بهانه ی تپیدن دل ترانه می شود

سکوت مهربان تو

مسبب تب ترانه می شود...

دلم پر از هوای تو

خیال دل پریش من

پر است از خیال تو...

دوباره غرق می شوم

میان خاطراتمان

فرشته بی تو مانده ام

درون برزخی میان این زمین و آسمان

دوباره خیس میشود

تمام صورتم ز تب

تبی که از حرارتش

زبانه میکشد تنم تمام شب ...

تبم به صد نمی رسد

به چارصد نمی رسد

تو خیس کن لبت بگو

دلم به تو نمی رسد...

ببین چگونه دوزمش

زمین و آسمان به هم

به شعله های آه خود

که شعله های دوزخی

به پای آن نمی رسد...

آه...

ببین ترانه های من بدون لمس بودنت

چه بی "فروغ" می شود ...

" نگاه کن ...

تمام آسمان من پر ازشهاب می شود ... "

[ سه شنبه 1392/12/06 ] [ 22:49 ] [ علی آهنی ] [ ]


و آدم ها چه زود فراموش می شوند...
و آدم ها چه زود فراموش می شوند...

از وقتی دور و برم را شناختم در گوشم خواندند :

دو چیز را همیشه فراموش کن ؛ خوبی ای که به دیگران می کنی و بدی ای که از دیگران میبینی...

و دو چیز را همیشه به یاد داشته باش ؛ بدی ای که به دیگران کردی و خوبی که از دیگران دیدی ...

هه... حال می بینم دور و برم را ...

آدم ها چقدر خوش حافظه اند ...برای اندک خوبی ای که به دیگران می کنند

(البته حوالی من...بدی نکردن ، خوبی کردن معنا می شود) و چقدر فراموش کار اند ... لطف دیگران را...حتی پروردگارشان...

خوبی و بدی که نسبی است...

آدم ها حتی گاهی خود را هم از یاد می برند...این که آدم باشند ... این که سنگ نباشند ...

و آدم ها چه زود فراموش می کنند...

شاید به همین دلیل است که ...

آدم ها اینقدر زود، فراموش می شوند...

[ پنجشنبه 1392/09/21 ] [ 16:21 ] [ علی آهنی ] [ ]


باران ...

می نویسم ... به هوای تو ، باران...!

دلم برای آمدنت بی وقفه لک می زند ، اما ... نیا باران ...

روحم نوای دلنشین تو را تشنه می شود ، ولی ... نیا باران...

جسمم نوازش آرامبخش تو را می خواهد ، اما ... نیا باران ...

نیا باران ... زمین جای قشنگی نیست...

تو خود می دانی ...

حال که دفترم را باز سیاه می کنم با این نوشته ها... تو آرام به پنجره می زنی...

آه ...آسمان هوای دلم کرده...گرفته است ...

آی باران...باران خوب من...صدای سرشار از احساس تو را دوست دارم...

به من دیوانه...رعد و برق تو نیز آرامش می دهد...

نبار... تنگ تر می شود دلم ...

تو پشت پنجره می باری و اما ...

اینجا ... بالش من خیس است ...

 

[ چهارشنبه 1392/09/06 ] [ 4:24 ] [ علی آهنی ] [ ]


مخاطب خاص...

انتظار در باورم سوت قطاری ست که گوش پلیدی را کر می کند...

آهای ... تو ای که حاضری و غایب از دیده ها...

ببین ... اطراف مرا ببین ... پلیدی امان نفس کشیدن نمی دهد ...

ببین ... چند رنگی زمینیان ؛ روی رنگین کمان آسمانی را سفید کرده است...

ببین حال و روزم را ... دوست ، دشمن است و دشمن هم که جای خود دارد...

این ها را بیخیال...

گوش کن تیک تاک ساعت را... این ثانیه های بی رحم، تیک و تاک، ذرات عمرم را خنجر می زنند...

گوش کن...بشنو صدای بال بال زدن روحم را ...

روحی زخمی در بند این تن ... تنی خسته در بند این زمین ... و زمین ... اسیر خاک...
دستانم خالی و روحم در بند خاک است مخاطب خاص من ...مخاطب مهربان تنهایی من ...

منم و ریل انتظار...

با این همه فقط محتاجم به نظری ... آرزویم دیدار توست...

اللهم عجل لولیک الفرج...

                                                                اشکِ باران

[ جمعه 1392/07/12 ] [ 20:40 ] [ علی آهنی ] [ ]


باز هم انتظار...

هرجمعه می نویسم ؛ برای تو ... برای آمدنت ...

باز هم انتظار...

تنها نشستم و با خودم خلوت کرده ام ...

و باز چشم دوخته ام به جاده ... به در ...

یعنی میشود...؟!  می شود امروز جاده را ،

تو با قدم هایت روشن کنی... ؟!

می شود به این راه بی روح, تو جان ببخشی...؟!

می شود اینبار این در را تو باز کنی...؟!

دلگیرم از زمانه و دلگرمی ام تو ای...

تو ای که دلگرمیِ دل های دلگیر به تو دلگرم است ...

گوش کن! نبض بودنم ، لمس وجود تو را می خواهد...

ببین! گریه هایم بی اختیار شده است...

گویی اشک هایم نیز برای یک لحظه دیدنت ، در صف دعوا دارند...

دعوا...بی ادبی کردند و به نامه ی دوست داشتنی ام تنه زدند...

تو ببخش ، اگر این نامه خیس اشک است...

هوا... تاریک و تاریک تر می شود و تو بازهم ...

و من هر جمعه برای آمدنت می نویسم و تو باز هم نمی آیی...

اللهم عجل لولیک الفرج ...

                                                       اشکِ باران

 

[ پنجشنبه 1392/06/28 ] [ 23:52 ] [ علی آهنی ] [ ]


ترانه رفتن

دیگر آماده می شوم برای "رفتن"، برای این تلخ شیرین

و تک تک حرف های آن ، چون نتی بر ساز روح من زخمه زند.

"ر" راهی طولانی را حکایت می کند ، راهی پرپیچ و خم و وهم آلود،دور و دراز و پر از دو راهی که گاه بی راه ، راه است و گاه راه ، بی راه...

"ف" فاصله را در ذهن قلم میزند ... و ترسی مرموز، زیر دلم را خالی می کند... ترس از پر رنگ شدن خط فاصله ها...

"ت" ازین طنین زخم ها به تن دارم."ت" تنهایی بعد رفتنت را بر سرم میشکند!

"ن" ناز معشوق است بعد از رسیدن

     نوشداروست و دیر رسیدن

    و مختص من است، نرسیدن...

وحالا من "راهی" پر از "فاصله" را به همراه "تنهایی" برای "نرسیدن" قدم میرنم ...

                                                                                                      اشکِ باران

[ دوشنبه 1392/06/25 ] [ 21:23 ] [ علی آهنی ] [ ]


رویای من...

دیدن بهانه بود , تو رؤیای من شدی

 

امّید زندگانی و دنیای من شدی

 

چشم زمان چگونه تواند که دید

 

اکنون که تو فرشته ی زیبای من شدی

 

هر دم همین ندیدنت در چشم من شکست

 

تو باعث لبخند و اشک های من شدی

 

اندوه دل گریخت ، یکی از پس یکی

 

در هر قدم ، که به من ، تو نزدیکتر شدی

 

نبض است مهربانی تو ، بی اراده است

 

تو مهرِ مهربانیِ عالم ، تو خود شدی

 

باران ببار کوچه را ، تا هم قدم شویم

 

باران فقط تو شاهد رؤیای من شدی

 

گوشم پر از صدای تو و در دل هوای تو

 

کوک قشنگ این شکسته گیتار من شدی

 

هر لحظه که خیال تو از ذهن من گذشت

 

پاییز من بهار شد، ساحر عجب شدی...

 

علی آهنی ۵:۰۰ بامداد

[ یکشنبه 1392/06/10 ] [ 5:31 ] [ علی آهنی ] [ ]


غروبی دیگر...

سکوتی عظیم حاکم است.

 

لب پنجره مینشینم...


ادامه مطلب
[ جمعه 1392/06/01 ] [ 23:59 ] [ علی آهنی ] [ ]


باز باران
باز باران

 

بی ترانه

 

بی تو بودن را دوباره

 

بی بهانه

 

پیش چشمم می کشاند...

 

باز بغضی تلخ و سنگین

 

گرم و غمگین

 

نای بی نا ی نفس را

 

سوی هق هق می کشاند...

 

باز گریه

 

با سکوتی با ترانه

 

بی کسی های شبانه

 

اشک های عاشقانه

 

با بهانه

 

طعم تلخ دوریت را

 

بر تن من می چشاند...

 

 

علی آهنی                                              

[ چهارشنبه 1392/05/30 ] [ 21:11 ] [ علی آهنی ] [ ]